|
گذر از معنا
|
|||
|
سال تحویل شد
اشکهای من هم بی اختیار سرازیر فکر کنم حال همه رو گرفتم......... ای کاش بتونم جبران کنم....
تو دل آدم فاصله معنی نداره اونوقت همین که چشماتو ببندی پیش همه اونایی هستی که تو دلت جا دارن، دوستشون داری امروز قرار بود ناهار دور هم باشیم که نشد، میدونی، من تقریبا هر روز تنهام، اما دلم میخواست امروز دور هم باشیم که نشد، بعدا فهمیدم اینکه نشد، به خاطر یک اتفاق خوب بوده. از صبح آشپزخونه تکونی داشتم. خیلی خسته شدم. عصر که با برادرکوچکترم صحبت کردم، خیلی دلم گرفت. از وقتی رفته، تنهاییم چند برابر شده. حالا از هم دوریم و سعی میکنیم پشت وب کم شاد به نظر بیایم. حساب میکنم من که اینجام اینقدر دلم میگیره، حال اون تو غربت دیگه چطوریه....گفت سر سال تحویل لپ تاپمو ببرم طبقه پایین که بتونه با پدر صحبت کنه...وقتی تماس قطع شد، بغضم ترکید. دلم خیلی براش تنگ شده، حتی همین الان هم که دارم مینویسم گریه ام گرفته. بعد یاد فیلمی افتادم که مربوط به سنت های زرتشتیان یزد راجع به نوروز بود. میگفتن لحظه تحویل سال درگذشتگان ما بهمون سر میزنن و اگه ببینن شاد نیستیم و لباس نو تنمون نیست، فکر میکنن ما تو شرایط خوبی نیستیم و تا سال دیگه غمگین میمونن. پس باید شاد باشیم و نونوار. فکر کردم حتی اگه یک درصد این حرف درست باشه، دوست ندارم مادرم یک سال غمگین باشه، پس باید شاد باشم. شب رفتم سبزه خریدم. چه سال عجیبی بود 89. مثل زلزله ژاپن که مدار چرخش زمینو جابه جا کرد، مسیر زندگی ما هم جابه جا شده....اما یه امید عجیبی دارم. انگار که مطمئن باشم تو سال جدید امید هامون به ثمر میشینه. چند ساعت به سال تحویل باقی مونده، من چشمهامو بستم ودر نهان خانه دلم، پیش اونهایی هستم که دوستشون دارم. موقع سال تحویل دستهای پدر و برادرم رو میگیرم و با تمام وجودم دعا می کنم خدایا..... حول حالنا الی احسن الحال یک عالمه کار تلنبار شده نامه های ننوشته مطلب های نخوانده تصمیم های نگرفته یک عالمه کاغذ، کتاب، لباس پر از گردو خاک هنوز خونه تکونی هم نکردم...... دل و دستم به کاری نمیره وقتی حساب میکنم بعضی از مهمونهایی که عید میومدن الان دربندند....حساب اینکه مرخصی هاشون "هدفمند" شده، پر از غصه ام میکنه....ایکاش یکی پیدا بشه و بگه به اینها وقتی لحظه سال تحویل، عزیزترینت کنارت نباشه، اون هم به دلیل واهی، چقدر تلخه....ایکاش میفهمیدن که دارند چه روزها و زندگی ها و دلخوشی هایی رو میدزدن... الباقی مهمونهایی هم که در بند نیستند، حتما حوصله دیدوبازدید دیگه ندارن پس برای چی باید خونه تکونی کنم....برای چی باید خودمو برای اومدن سالی آماده کنم که کسانی که دوست داشتم پیامشونو بعد تحویل سال بشنوم، دزدیده شده اند اما وقتی فکر میکنم این احساس خمودگی، منتهای آرزوی دزد هاست، میخوام که بلند بشوم و با تمام وجودم بگم که من پر از امیدم و صد برابر گذشته کار کنم!
هر کس که در این لحظه، این متن را میخواند
لطفا برود و دست مادرش را ببوسد شد یازده سال که حسرت این کار بر دلم مانده.... مفاهیم روز به روز عوض میشوند. کلی ها می شوند جزئی و به همین منوال ریز تر و ریزتر میشوند.این روزها آنقدر سریع است که باید کاملا انعطاف پذیر باشی تا فرزند زمان خویشتن بنامندت.
امروز داشتم فکر میکردم اگر سهراب سپهری زنده بود، شعرش را تغییر میداد و به مادرش که گفته بود، موسم دلگیری است، میگفت احساس امنیت، سیبی است، گاز باید زد با پوست
آقا یا خانمی که برای من نوشته ای، نقد منتقد ممنوع!
از آنجاییکه شما پشت یک اسم نا آشنا پنهان شده ای، نمیخواستم جواب بدهم چون هویت مخاطب برایم مهم بوده و هست. اما نتوانستم نگویم که دیگر برای کسی از این دست تعیین تکلیف نکنید. در این روزگار که یک همچین فضایی غنیمت است، آزادی کلام را محدود نکنید. بگذارید هر کس هرطور که فکر میکند، بنویسد، حرف بزند و عمل کند. وگرنه در یک اشل بزرگتر، با " بعضی ها" هیچ تفاوتی نخواهید داشت که عادت به تعیین تکلیف برای دیگران کرده اند. حالا اینکه منتقد این مصونیت را از کجا آورده، باشد برای خنده های تلخ که این روزها باب شده این آخرین واکنش من نسبت به نظرات! شما بود. --------------------- دوستان، گزینه تماس با مدیر در میهن بلاگ، کاربرد دیگری دارد. نظراتتان را در زیر پست ها بگزارید، ممنون میشوم. امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد.
همیشه فکر میکردم درک نشدن، سخته اما الان متوجه شدم بد فهمیده شدن از اون سخت تره.
اینقدر که دلم میخواست اینجا دیگه ننویسم و بروم یک وبلاگ جدید برای مخاطب های آشنا بزنم که حرفم را می فهمند و انتقادشان وارد است و بی پرده با من حرف می زنند وخواهم دانست که چه کسی به آنجا سر می زند، نه اینکه آشنایی باشد که سرک بکشد بر حال و احوالم. چون آدرسش را تنها به آنان داده م و مثل اینجا نباشد که هر رهگذری از ظن خودش یار بشود و .... اما باز هم نتوانستم. باید به اینجا وفادار باشم. اگر وبلاگ دیگری باز شود، حق آب و گل اینجا را بعد از پنج سال و خورده ای نگه خواهم داشت. احساس میکنم به جایی احتیاج دارم که از قضاوت های سطحی به دور باشد. اما خوب قضاوتهای سطحی بخشی از زندگی هستند و حالا در این شرایط خاص، حوصله شان را ندارم، اما باید عادت کرد بهشان! هنوز نتوانسته ام تصمیم قطعی بگیرم.
اگر یک روزی، توانستید زندگی را متقاعد کنید که اسلحه اش را از روی شقیقه تان بردارد، خوشحال نشوید، پرواز نکنید، بگذارید چند روز بگذرد، بعد اگر با تمام قوایش برای اینکه شما را هرروز نصفه و نیمه زنده به گور کند، بر نخاست، به شادی بپردازید. که معمولا این اتفاق نمی افتد و هر روز نیمه جان، با تمام وجود می خواهید این زنده به گور شدن، پایان یابد. اگر آدم خوشبینی باشید این پایان یک معنی دارد و معنای دیگرش، تلخ است، برای وقتی است که خود زندگی مثل طناب بپیچد دور گلویتان. حالا انتخاب معنا باشد بر عهده خواننده، چون از وقتی که باورها و اعتقاداتمان مثل طناب بپیچد دور گلو، سخنی نگفتم. هنوز منتظر تحقق وعده هایی که خدا داده هستم، همان هایی که گفته حق اند.
Edith، معلم ارمنی من، دیروز که حالم را پرسید، با اینکه حتی برای نزدیکانم هم حرفی نمی زنم، نمی دانم چرا یکهو از دهانم پرید که همه چیز منزجرکننده شده است. گفتم سعی می کنم که مسائل را حل کنم اما نه تنها چیزی حل نمی شود، بلکه مسائل با من در طول زمان کش می آیند.
خیلی جدی رو کرد به من و گفت که دیگر از سرو کله زدن با موضوع دست بردارم. چون وقتی در زندگی، مسئله ای حل نمی شود، آن مسئله مال خداست که حلش کند! گفت دست بردارم و از خدا بخواهم که حلش کند. گفتم یعنی پرچم سفید؟ گفت دقیقا حرفش برایم سنگین بود. اول اینکه باید جنگجوی درونم را راضی می کردم و دوم اینکه یک ارمنی به منِ مسلمان راجع به رابطه ام با خدا نظر می داد آن هم در مکالمه ای که به زبانی که فارسی نبود. هر چند که آخر سر، این دید ِ از بالایی که نسبت به او داشتم، باعث شد تمام وجودم پر از احساس حقارت بشود و به خدا گفتم تسلیم! شب وقتی برمیگشتم، ناخودآگاه تمام مسیر را گریه کردم. انگار که به آرامش رسیده باشم بعد از یک جنگ طولانی در عقیده من که خدا وجود دارد و ناظر است، دلم گرم است حالا که به این روزها رسیده ام و حتی نمی توانم با خودم راجع به روزها و ماههای گذشته و آنچه که بر من رفته حرف بزنم، تنها در ذهنم، دلم را پیش خدا برده ام و گفتم که باتوجه به شواهد من خطایی نکرده ام، قضاوت با تو خدایا که از همه چیز باخبری، حتی از ورای دل من هم
حکم و قضاوت دیگران برایم کاغذپاره ای بیش نیست، چه تایید شوم و چه رد خدایا، آزمایش تلخ و سختی بوده و هست. امیدوارم زودتر پرونده این رنج بسته شود.
هرچقدر سکوت خدا بیشتر می شود، هر چقدر بیشتر به این سکوت فکر می کنم، بیشتر دلم هری میریزد پایین که وقتی این سکوت بشکند چه خواهد شد؟ به حساب من چند قرنی می شود، بعد از قرآن و قرآن های ناطق. در عصر غیبت هم که دیگر حسابش جداست.
حالا در خانه نشسته ام. به سکوت خدا اینبار فکر نمی کنم. به سکوتی که بین ما ایجاد شده فکر می کنم. طوری که فکرش، حال و احوالش را باید از رفتارهایش متوجه بشوم. هر وقت که نمازهایش طولانی تر بشود، دلم هری می ریزئ پایین. سجده هایش، قنوت هایش....می فهمم که چه روزهایی در پیش است.... سکوت های طولانی، لطفا بشکنید....
نباید نبض گذشته را گرفت
گذشته، در گذشته است حتی وقتی یک زندگی را در گذشته جا گذاشته باشی! من نبض نمی گیرم. اما اینبار زندگی در گذشته، روزی صد بار به سراغم می آید و نبض مرا می گیرد که مطمئن شود هنوز هستم. راضی نمی شود که در برزخِ حال زندگی کنم و کوچیدن به آینده را هر بار در گوشم نجوا می کند. این نجوا، همدم خوبی است برای گذر از این برزخ اما نه برای من که این روزها همه شک هایم تبدیل شده اند به یقین های تلخ. تهدیدش کرده ام که اگر سکوت نکند، برای نفی گذشته به پا می خیزم و علی رغم میل درونی ام، قیام می کنم، خونش پای خودش! تعجب نکنید، زندگی در برزخ، اخلاق آدم را هم برزخی می کند. |
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
خرداد 1391
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||